761
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 17:09
با خودم قسم خوردم دیگه هیچ مردیو بهش علاقمند و وابسته نشموقتی یاد چند نفر میفتم که چه طور خواستگاری کردنو من جوابم منفی بود و اونا مقاومت کردن وقتی من جوابم مثبت شد دیگه اونا با خودشون فک کردن مگه با دو تا بچه میشه و میگفتن نه نمیتونیم وااای چه قدر حالم بد میشه وقتی بهش فکر میکنم قبلا که شوهر داشتم
762
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 17:09
دیروز مردی از فامیل تلفنی با هم حرف زدیم و گفت اگه بخای حرفامو به اینو اون بگی من تو و مادرتو بیچاره میکنماول تهدیداتشو کرد بعد حرفاشو زد ازش بدم میاد ول کن نیس میگه بیا مدیر فروش کارخونه من بشو بهش گفتم به چند شرط گفت چی گفتم به شرط اینکه حرفی از دوستی و ازدواج نزنی ولی خندید و گفت باشه میدونم هدف
760
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 2:00
امشب با زن دادشم حرف زدم گفتم مامانم ناراحته خیلی دلخور شد گفتم کمی هم اینجا بخوابید گفت بابام میگه نه [ دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ ] [ 23:18 ] [ مینا.م ] [ ]
758
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 2:37
امروز خواب موندمو نرفتم سر کارخیلی خیلی خسته ام دندانم درد میکنه هنوز فاکتور اجناسو نگرفتم هوا خیلی گرمه این خواستگار جدیدم مثه کنه میمونه نمیتونم بهش اعتماد کنم بهش میگم تمام میگه نه
759
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 2:37
زن داداشم اومده بود یه ساعت بودن بعد بدون اینکه خداحافظی کنه رفتمنم خیلی دلم گرفت بهش زنگ زدم گفتم چرا خداحافظی نکردی گفت فک کردم شاید خوشت نمیاد ای خداااااااا گفتم ولش کن گفتم باشه بی خیال
754
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
از وضع روزگار ناراضیمافسردگی جزیی از وجودم شده هیچ مدلی نمیتونم خودمو راضی کنم یکی پیدا شده که میگه بعد ماه رمضون میاد خواستگاری البته با خانوادش ولی من چطوری میتونم بهش اعتماد کنم حس میکنم هر چه زودتر باید ازدواج کنم
755
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
دیشب نخوابیدم تا صبح بیدار بودم حالم خوب نیس
756
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
757
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 1:37
یکی بهم گفته برو تو فروش لباس زیر نمیدونم خوبه یا نه میگه برو از چین بیار
751
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:07
رفتیم خونه عمهجنازه را اوردن تو خونه اش همه گریه زاری میکردن دلم میسوخت خونه اش مثه خونه عروس بود همه وسایلشو نو کرده بود عم انگیزه تازه باید دوران خوشیشو سپری میکرد خودمو میبینم خونه ساختم یهویی بچه ام مریض شد دیگه از اون موقع دنیا پیش چشمم تیره و تار شده دیگه برام مهم نیس هیچی
752
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:07
از دست داداشم ناراحتمزن گرفته دیگه میره سر کار بعدش میره خونه زنش هفته ای دو یا سه بار بیاد اینجا اونم با کلی گله گزارش اخه مرد باید این مدلی باشه زنش میگه مرد وقتی ازدواج میکنه دیگه باید خانوادشو ول کنه به زنش بچسبه
753
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 6:07
داداشم خیلی متلک بهم میگهتصمیم گرفتم دیگه بهش محل ندم برام مهم نیس وقتی من شوهر داشتم میخاستم با شوهرم تنها باشم بهم میگفت چرا مادرتو فراموش کردی اونو هم با خودت ببرش مادرم همیشه بهم میگفت همه دخترا با مادرشون میرن بیرون هنوزم گاهی میگه به داداشم میگفتم میخام تنها باشم اون نباید توقع داشته باشه ولی
749
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 4:04
امروز عمه ام به رحمت خدا رفتخیلی جوون بود خیلی زحمت کشید فردا مراسم خاکسپاریشه هنوز باورم نمیشه یه دنیا غمگینم دلم خیلی گریه میخاد یه مدته سرطان گرفته بود پرتو درمانی کرده بود خوب شده بود یهویی حالش بد شد و سه ماهه درد داره تا بالاخره امروز رفت
750
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 4:04
عمه رفت فردا مراسم ختمشهنمیدونم چرا یه حسی به منم میگه تو هم زیاد زندگی نمیکنی حس میکنم عمرم به دنیا نیس حس غریبی دارم باید برم سراغ کارهای فکری قراره برم باشگاه خدا کنه روحیه ام خوب بشه
747
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:51
خسته ام یه دوست پیدا کردم نمیدونم این چه گلی به سرم میزنه ولی عاقل به نظر میاد شاید تو همفکریا به دردم بخوره
748
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:51
چرا از غم رها نمیشم بعد از او دیگه غم جز لاینفک وجودم شده هر کاری میکنم به شادی نمی رسم ایا بهم نفرین کردن
746
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 13:58
خب امروز عکس اون اقا پسرو یکی از همکارام برام فرستادالبته نمیدونه که منم چون با یه خط دیگه بهش پ دادم واااااای اصلا ازش خوشم نمیاد حتی نمیخام یه بارم باهاش بحرفم ولی هنوز جوابی بهش ندادم تا ظهر براش مینویسم که موافقت نکردن مشخصاتمو از توی گروه دیلت کردم بی خیال شوهر البته مثه قدیم دنبالش نیستم واق
745
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 12:11
تو گروهی که همکاران و بقیه هستن مشخصاتمو خودم گذاشتمسه نفر اومدن پی وی اولی گفت یه اقایی 44ساله با دو تا بچه که بچه هاش پیش مادرشون هستن و کارمند شهرداری است و جدا شده دومی یه اقایی 54ساله بازنشسته ارتش که زنش مرده و دو تا دختر شوهر داده منم گفتم نه خانوم محترم فک نمیکنم قبول کنم گفت بهش بگین به موس
736
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:11
رفتم تو گروه به مدیرش پیام دادم درباره کار گروه بگینگفت نمیدونم خیلی بهم برخورد دیگه هم هیچی منم منصرف شدم براش چیزی بذارم بی خیال هنوز از اون احمق هیچ خبری در دست احداث نیس حتی به چن نفر زنگیدم که بهش بزنگن ولی ج نمیده شاید بعد ماه رمضان بریم شمال داداشم میگه بریم رامسر ولی من برام فرق نداره فقط از
737
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 3:11
تابستونا خیلی دلم تنگ زندگی گذشته میشهبا موتور میرفتیم دور دور خوب بود مشکل وقتی شروع میشد که پیاده میشدیم اصلا باهاش خوش نمیگذشت نمیدونم چرا دوسش نداشتم اصلا نمیخاستم باهاش تنها باشم ولی الان میبینم کسیو که دوسش دارم میخام باهاش زندگی کنم واقعا این حس از کجا میاد چرا من اینجوری شدم