جنازه را اوردن
تو خونه اش
همه گریه زاری میکردن
دلم میسوخت
خونه اش مثه خونه عروس بود
همه وسایلشو نو کرده بود
عم انگیزه
تازه باید دوران خوشیشو سپری میکرد
خودمو میبینم خونه ساختم یهویی بچه ام مریض شد
دیگه از اون موقع دنیا پیش چشمم تیره و تار شده
دیگه برام مهم نیس
هیچی
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری