خرید بک لینک

درباره سایت

735

امکانات وب

رفتیم خونه عمه

جنازه را اوردن

تو خونه اش

همه گریه زاری میکردن

دلم میسوخت

خونه اش مثه خونه عروس بود

همه وسایلشو نو کرده بود

عم انگیزه

تازه باید دوران خوشیشو سپری میکرد

خودمو میبینم خونه ساختم یهویی بچه ام مریض شد

دیگه از اون موقع دنیا پیش چشمم تیره و تار شده

دیگه برام مهم نیس

هیچی

برچسب: نویسنده: کیانوش شاکری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:07

صفحه بندی