گفت نمیدونم
خیلی بهم برخورد
دیگه هم هیچی
منم منصرف شدم براش چیزی بذارم
بی خیال
هنوز از اون احمق هیچ خبری در دست احداث نیس
حتی به چن نفر زنگیدم که بهش بزنگن ولی ج نمیده
شاید بعد ماه رمضان بریم شمال
داداشم میگه بریم رامسر
ولی من برام فرق نداره
فقط از جاده هراز میرم
جاده فیروزکوه یا چالوسو نمیشناسم
دوبار از هراز رفتم
بار اول کلی ترسیده بودم و تا چن روز قبلم ترسش باهام بود
وقتی تنها از شمال برگشتم دیدم چه قدر خوبو عالیه
کمی به فکرم زد گاهی تنها برم شمالو برگردم
برم کنار دریا و باهاش بحرفم
ولی تنهایی تو جاده حال میده
ولی کنار دریا نه
باید کسی باشه بزنی به دریا
خودتو بسپاری دست موجا
دقیقا مثه زندگی من
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری