وقتی یاد چند نفر میفتم که چه طور خواستگاری کردنو من جوابم منفی بود و اونا مقاومت کردن
وقتی من جوابم مثبت شد دیگه اونا با خودشون فک کردن مگه با دو تا بچه میشه و میگفتن نه نمیتونیم
وااای چه قدر حالم بد میشه وقتی بهش فکر میکنم
قبلا که شوهر داشتم با بعضی دختر ها و خانم ها دوست میشدم بعضیاشونو خیلی دوست داشتم بهشون وابسته میشدم
ولی اونا اینجور وابسته نمیشدن و خیلی راحت تمومش میکردن و من واقعا از برخوردشون ناراحت میشدم چه قدر بهشون کمک میکردم
چه قدر دوسشون داشتم غمخوارشون بودم
ولی اون ها فقط شنونده بودن
ولی دیگه به هیچ خانمی اعتماد ندارم و هیچ کدومشونو برای درد دل انتخاب نمیکنم
فقط اگه خودشون فضولی کنند کمی براشون توضح میدم
حالا میفهمم که میگن فقط خدا
گاهی با خدا حرف میزنی حرف میزنی حرف میزنی حرفات که تموم میشه میگی خدایا تو هم حرفی بگو
ولی باید صبر کنی صبر کنی صبر کنی تا خدا هم حرف بزنه
من تمرین صبر کردم ولی گاهی صبرم به صبر خدا نمیرسه
خدا دوستاشو امتحان میکنه ولی دلم میخاست امتحانم نکنه
ولی مگه میشه
انگار سنت خدا همینه
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری