حال خیلی بدی دارم
حتی تو کربلا هم همین طور بودم فقط مسجد کوفه بود که حس و حال منو عوض کرد
نمیدونم چرا این همه کلافه ام
حس میکنم زندگیم به هم گره خورده
حس گناه عجیب داره خفه ام میکنه خودمو در مقابل جدایی مسئول میبینم و همش فک میکنم گناه بزرگی کرده ام و همین مانع از حس خوش بودن میشه
خیلی ناامید شدم و یه حسی بهم میگه زمان مرگم نزدیکه
دیشب خاله ام میگفت از امام حسین خواستی بازم بری اونجا
گفتم نه
ولی حالا که فک میکنم میبینم خواسته ام
عکس هایی که بقیه گرفتن را برام فرستادن
بعضی جاها را اصلا یادم نمیاد به خودم نگاه میکنم میبینم که چه قدر داغون شدم
در بدترین شرایط روحی به کربلا رفته بودم
هر چه زودتر باید به زندگیم سامان بدم
بازم ماشین منو وسوسه کرده اما باید نقدا 50میلیون جور کنم ولی نمیتونم وام هایی که قرار بود بگیرم هم نمیتونم بگیرم شاید تا اخر سال زمان ببره
به مادرم گفتم اگه ماشینو عوض کنم حق نداری برداری و هر جا که بخای ببری
ماشین خراب میشه زیاد تو کوچه خیابون باشه ولی با ناراحتی گفت یا بچه هاتو ببر بده باباشون
یا یه حقوقی ماهیانه برام قرار بده یا خودت بچه هاتو نگه دار
خیلی عصبیم از دستش
از اینکه نمیتونم چیزیو که میخام بخرم
اعصاب من به هم ریخته
اخه فکرشو نمیکردم ادما این مدلی باشن
دلم از دست خیلیا شکسته
جوری شکسته که حتی اه هم نمیتونم بکشم
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری