نباید نگران هیچی بود وقتی به خدا ایمان داری
نباید به اینده گمان بد داشت چون در دل بدی ها خوبی هایی هم وجود داره
خانوادمو دعوت کردم برای ناهار
خوشحالم از اینکه بچه هام خوشحال شدن و از اینکه میتونم براشون خرج کنم و خوشحالشون کنم ولی دلم میخاد ارووم باشن تا بتونم بیارمشون پیش خودم
فعلا این یه سال نمیشه چون میخام خونه بسازم بعد پروژه ساختمان سازی میارمشون پیش خودم اگه خدا بخواد یا اونا باید خوب بشن یا همسرم باید اونا را تحمل کنه ولی اگه نه اونا خوب شدن و نه اون تحمل باید چاره ای دیگه بیندیشم به این فکر میکنم ۲ تا خونه تهیه کنم با دو تا زندگی یه خونه برای همسرم یه خونه برایدبچه هام
ولی نمیشه بچه ها را تنها بزارم مادرم باید باهاشون زندگی کنه خب اگه اینجوری باشه همون پیش مادرم بمونن
شایدم جدا بشم ولی خیلی بهش فکر نمیکنم چون دوباره مردم ازارم میدن مجبورم یه جوری تحمل کنم
چون این تحمل راحتتر از تحمل مردمه
مگر اینکه به تهران نقل مکان کنم اونجا بزرگتر از شهر ری هست و کاملا گم میشی از دست این بیشرفا
هنوز این احمق ها نمیدونن با حرفاشون نگاهشون یکیو ازار میدن
شوهرم میگه بریم خارج زندگی کنیم اگه بتونم سرمایمو بالاید۳ میلیارد برسونم چرا که ن
فکر میکنم حداقل ۵ سال زمان لازمه با کار سخت و اقتصادی
نمیدونم به خدا چه کنممم
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری