سال نو به همه شما خوبان مبارک
غمگینم خیلی زیاد
هیچ راهی برای برگشت نیست
از اینکه ازدواج کردم پشیمونم
چون همسرم با بچه ها سازش نمیکنه و خیلی کتکشون میزنه
بچه هامو چه کنم با این شوهر چه کنم
کاش برمیگشتم به چن سال قبل
خیلی شکسته شدم
دوس داشتم تهران زندگی میکردم
شهرری را دوس ندارم
قلبم درد میکنه
یه شوهر بی مسیولیت
اصلا وظیفه خودش نمیدونه که باید خرجمو بده
و من یه تنه خرج زندگی و اونو باید بدم
میگه همین که اومدم تو را با ۲ تا بچه قبول کردم دیگه هیچی نباید کار کنم
البته مهم نیس
کاش کمی عقل میداشت
وجدان میداشت
حتی ۱ روز قبل گفت حسین کیه
گفتم کدوم حسین گفت توی یه کاغذ نوشته بودی خدایا ازدواج با حسین را میخام چن وقت باهاش بودی چرا هیچی نگفتی
گفتم به تو ربطی نداره خاستگارم بوده و مادرش قبول نکرد و تمام
چه خوب شد که با حسین نشد هر چند دوسش داشتم ولی فکر میکنم اون اخلاقش بدتر از این میبوود
نازه این مادرش راضی بوده اینه روز و حالم اون مادرش راضی نبوده
البته خانواده شوهرم زیاد مایل نیستن ما با هم زندگی کنیم و اینو شوهرم میدونه
نمیخام خودمو اذیت کنم
چن روز قبل قهر کرده بود که بره شهرشون ماشین نبود برگشته بود
منم زنگ زدم به باباش گفتم چه قدر اذبت میکنه گفت قبلا اینطور نبوده باید دید چرا اینطوری شده
گاهی میگه میرم خارج پناهنده میشم
قبلا هم میخاست بره شمال و کلی دعوا کردیم
اصلا نمیفهمه زندگی یعنی چی
میگه من زندانیه تو نیستم
میگه منو محدود نکن
مسخره است
میگم قانون و عرف حقو به من میده تپ نمی تونی هر جا دلت میخاد بزاری بری خرجی ندی و از این چیزا
میگه ن اون واسه دختره ن تو
لعنت به این زندگی
دردی میکشم که نپرس
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری