و یه قسمتشم خواب دیدم مادرم و زن داداشم با هم دعوا میکنن
و زن داداشم به مادرش خبر داد
و منم بهش گفتم این کارها زشته و بعد باهم اشتیشون دادم
هنوزم ازش متنفرم
هنوزم بدم میاد ازش
شاید این همه تنفر به خاطر تهدیدای پدرش باشه
خیلی دوست دارم به داداشم بگم پدرزنت چه حرفایی بهم گفته ولی اصلا به داداشم اعتماد ندارم
وقتی بهش بگم میره به زنش میگه
زنش هم به باباش میگه
اصلا این داداشم عقل نداره
رشد نکرده همش تو عالم بچگی قرار داره
دیشب میگه وقتی فک میکنم که باید هزینه های زندگی را بدم به خودم میگم از پسش بر نمیام
چه فکر اشتباهی داره
همون فکرایی که ما هم اول زندگی داشتیم و تا اخرش باهامون بود
دارم فک میکنم از وقتی که زن گرفته چه قدر عوض شده
چه قدر مهربونو خوب بود الان نیش میزنه
مادرزنشم همین طوریه زنشم همین طوره
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری