گفتم خب بیا الان بریم
بعد زن داداشم گفت من نمیام
و کلی با هم دعوا کردن
من که خیلی ناراحت شدم
همه ناراحت شدیم
بعد بچه ها گریه کردن بیا بریم
گفتم نمیریم
ما به خاطر دایی میخاستیم بریم
من که اصلا دوسشون ندارم
نه برادرمو نه زنشو
اصلا با هم تفاهم ندارن
داداشم میخاد بره مسافرت ولی زنش مسافرتو دوس نداره
اونم عصبی شده
نه میزاره تنها بره نه باهاش میره
نمیدونم این وسط چه کنم
ولی من دیگه غصه این ها را نمیخورم
دلم گرفته
امروز باز حسین زنگ زد چند بار زنگ زد من قطع کردم
بعد گفتم چرا هی زنگ میزنی گفت میخاستم حالتو بپرسم گفتم من حالم بسیار عالیست
گفت خونتو فروختی گفتم نه گفت ماشینتو عوض کردی به دروغ گفتم بله یه شاسی گرفتم گفت بدهی هاتو دادی گفتم بله 100میلیون پول دارم تو بانکه
گفت بچه هاتو دادی باباشون گفتم دو ماه دیگه میدم
گفت چرا ازدواج نکردی گفتم دلم نمیخاد از مردا بدم اومده از وقتی قالتاقایی مثه تو را دیدم از همه بدم اومده
گفتم حلالت نمیکنم هیچ وقت هم نمیبخشمت
گفت اگه تو با من مهرونتر بودی الان زنم بودی
گفت خوشحال شدم صداتو شنیدم گفتم من نشدم دیگه هم حق نداری بهم زنگ بزنی
عوضی دست بر دار نیس
یه ساله گورشو گم کرده رفته
هر بار با یه خط زنگ میزنه
حسس میکنم عصبیم کرده
چند روز قبل تو قبرستون راه میرفتم روی یه قبری تاریخ تولدی نوشته بود که دقیقا تاریخ تولد حسینم همونه
نگاه به عکسش کردم دیدم شبیه اونه
کمی نگاهش کردم و گفتم دیگه برام بی اهمیته
واقعا دیگه ارزوی اونو ندارم
حتی نمیخام ببینمش
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری