راستش وقتی اینو میگه ته دلم حس بدی میگیرم
چرا ندیده و نشناخته راجب به او نظر میده
به نظرم من اگه دوسش میداشتم با همه عیباش میساختم
اون عشقه که باعث میشه ادم فداکاری کنه
ولی مقصر من بودم که ازش متنفر بودم حتی به خاطر بچه هم نتونستم باهاش بمونم
خودمو گناهکار حس میکنم
حس نیس واقعیته
دلم میخاست تو این ماه رمضون حداقل خودسازی کنم
پیشنهاد ازدواج داده نمیدونم چه قدر میشه بهش اعتماد کرد
خسته شدم از اینکه امتحانش کنم
قبلا هر کی میگفت امتحانش میکردمو مردود میشد
من دیگه نمیخام کسیو امتحان کنم
در واقع دارم به خودم کلک میزنم
چون یکیو دوس داشته باشم که بهش اهمیت نمیدم تو امتحان قبول بشه یا نه
یکیو هم دوس نداشته باشم حتی تو امتحان قبول بشه مردودش میکنم
چرا نمیتونم با عقل برای ازدواج تصمیم بگیرم
فقط در زمینه ازدواج این مدلیم
گاهی اینقدر بین عقل و عشقم تقابل صورت میگیره که خودم نمیدونم الان عقله یا احساسه
خدایا واقعا عقل چیز خوبی بود اگر همه میداشتیم
ولی قبول دارم احساسم باید کنارش باشه
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری