امروز اربعینه
۳ هفته از تصادف ما میگذره
مادرم رفته کربلا
بچه ها پیش من هستن
مدام با شوهرم داعواشون میشه
شوهرم مثل بچه ها میمونه
کارتم خالی شده
بدهیام زیاد شدن
اما خدا تا الان رسونده
هنوز دلم از دستش خونه
از اینکه بهم گفت پشیمونه از اینکه با من ازدواج کرده و گفت جدا بشیم
گفتم مهریمو بده جدا شو برو
گفت حتما
گاهی تو فکرشه که بزاره از این مملکت بره
البته مقصر مادرشه
حتی اینا وظیقه خودشون نمیدونن مه مرد باید خرج زندگیو بده
میگه چون تو ۲ تا بچه داشتی کل هزینه های زندگی باید با تو باشه و خرج منو هم بدی
یه مفت خور راحت طلب
که خیلی به حرف مادرش گوش میده
چن روز قبل مادرش زندگیمو به گند کشید و همچنین مادر خودم
فقط این وسط من سوختم
یه مرد بی احساس
دل مبرای زن هایی میسوزه که با چنین مردایی زندکی میکنن و یا حتی بدتر
چرا بخت باهام یار نمیشه
چن بار تا حالا گفته بچه هاتو میکشم اخرش اینه که اعدامم کنن
چگونه با این روانی زندگی کنم
جواب مردمو چی بدم
باید از این کشور برم
باید کارامو درست کنم تا ۵ سال دیگه بتونم یه کاری کنم
مادرم میگه ازش جدا شو ولی نمیدونه که من نمیتونم به نگاه های مردم نگاه کنم ادمو له میکنن
به ادم مثه یه هرزه نگاه میکنن
جامعه ما بیماره ذهنشون هم بیماره
مادرشوهرم چن بار گفته گناه پسرم چیبوده که اومده ترا گقته داره باهات زندگی میکنه
۲ برج اجاره خونه عقبه
چک هامم ول معطلن
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری