دیشب ساعت ۱۰ و نیم رسید ترمینال
من باهاش قهر یودم پشت فرمون بودم در باز کردو گفت بلند شو میخام من رانندگی کنم منن بهش محل ندادم
اونم گفت من برمیگردم میرم
من هیچی نگفتم دوباره در ماشینو باز کرد و گفت بیا پایین و من رفتم عقب نشستم
گفت بیا جلو توجه نکردمو و تا رسیدن به خونه گریه کردم
وقتی اومدم خونه اولش که هیچی
ولی بعد سعی کرد کمی بهم توجه کنه
بهش گفتم چرا یه هفته رفتی منو تنها گذاشتی
گفت کار داشتم و رفت داخل حمام منم درو باز کردم جواب حرفشو بدم
دقیق یادم نیس چی گفت زد تو صورتم
گفت بیام بیرون خونتو میریزم
اومد بیرون تو گردن و پهلوم و صورتم زد
منم محکم کوبیدم تو صورتش ۲ بار
یه کم جا خورد و خیلی بهش برخورد
گفتم بهت زدم که بدونی اگه تا حالا میزدی جوابتو نمیدادم میتونستم بزنی
از این به بعد هر چی بزنی پس میزنم
گفت پاشو برو خونه بابات
گفتم نمیرم گفت پس من میرم خونه مادرم
گفتم پس گوشیمو بده
وسایلشو جمع کرد و لباسشو پوشید
دیدم داره میره گوشی هم نداره
حالا هم به زور برگشته
اگه بره من چه طوری پیداش کنم
بلند شدم و پیراهنش که تن کرده بودو جر دادم پرتم کرد ولی رفتم بغلش کردم
گفت چرا لباسمو پاره کردی گفتم دلم میخاست
دلم برات تنگ شده یه هفته است رفتی
بغلش کردم و گریه کردم
دلم نمیخاست بره دلم میحاست بهم محبت کنه
به زور روی مبل نشوندمش و بغلش کردمو گفتم ازم معذرت بخواه
گفت تو باید معذرت بخوای زدی تو صورتم
گفتم من از خودم دفاع کردم
بعد یه ساعت گریه تو بغلش و اینکه چه قدر دلم براش تنگ شده ارومتر شد
گفتم ازم معذرت بخواه و اونم معذرت خواست و بلافاصله گفتم منو ببخش زدمت ولی مجبور بودم بزنم که بفهمی منم میتونم ولی دلیل نمیشه دست رو به کسی بلند کنم
بغاش کردمو گریه کردم تا خوابم برد
تا صبح خواب پدر شوهر و مادد شوهرم را دیدم
خواب دیدم مادر شوهرمو به فامیلا معرفی کردم و اونا اصلا بهش محل نمیدادن و من ناراحت بودم چرا کسی به مادرشوهرم بی محلی میکنه
شوهرم رفته اونجا و مادرش از من بد گفته و گفته اصلا تمیز نیست و از این حرفا
یه بار براشون اشپزی میکردم میگفت چرا هر وقت قاشقو بر میداری میزاری دستتو نمیشوری
گفتم ما یه بار دستو میشوریم و بعد اشپزی میکنیم قابلمه ک ظرف و ظروفم که دست میزنیم تمیزن
و به شوهرم گفته زنت شلختس
فک کن شوهرم خیلی به حرف مادرش گوش میده
ساعت ۲ نصف شب بود که داد و بیداد میکرد
ما هم تو یه مجتمع زندگی میکنیم و فک کنم همه از خواب پریدن
اشتباه کردم گذاشتم تنها بره
هم با مادرش هم با خودش دعوام شد خودمم دلتنگ شدم
هم بهش حرف یاد داد
هر چند که وقتی منم برم بهش حرف میزنه
حالا رفته بیرون و من بازم گریه میکنم بهش زنگ زدم بیا خونه نرو سر کار
الان حالم خوب نیس گفت میام خونه الان کارواشم
نمیدونم چی میشه
گفتم دلت تنگ نشده بود گفت ن
و منم گریه کردم گفت من حافظمو از دست دادم چیزی یادم نمیاد
گفتم چطور خانوادتو یادت نمیره
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری