خرید بک لینک

درباره سایت

735

امکانات وب

امشب کوچولوها را بردم خونه مادرم

شوهرم صبح که از سر کار اومد رفت خوابید

نزدیک ظهر بچه ها بیدار شدن و با هم دعوا کردن و کوچیکه جیغ و داد میکرد

و شوهرم از خواب بیدار شد و تا تونست کتکش زد خیلی وحشیانه

من موندم چه کنم

امشبم خونه مامانم به بزرگه زد و مامانمم شروع به داد و بیداد کرد که با چه حقی به بچه میزنی

و اونم گریه میکرد که تو شوهرته بیشتر دوس داری و ما را دوس نداری

هر چی گفتم نه شما را خیلی دوس دارم شما کوچولوهای من هستین

ولی اصلا هیچ

چگونه من با شوهرم و یچه هام زندگی کنم

بچه هام دارن تلف میشن

برچسب: نویسنده: کیانوش شاکری تاريخ: پنجشنبه 30 خرداد 1398 ساعت: 5:56

صفحه بندی