امشب کوچولوها را بردم خونه مادرم
شوهرم صبح که از سر کار اومد رفت خوابید
نزدیک ظهر بچه ها بیدار شدن و با هم دعوا کردن و کوچیکه جیغ و داد میکرد
و شوهرم از خواب بیدار شد و تا تونست کتکش زد خیلی وحشیانه
من موندم چه کنم
امشبم خونه مامانم به بزرگه زد و مامانمم شروع به داد و بیداد کرد که با چه حقی به بچه میزنی
و اونم گریه میکرد که تو شوهرته بیشتر دوس داری و ما را دوس نداری
هر چی گفتم نه شما را خیلی دوس دارم شما کوچولوهای من هستین
ولی اصلا هیچ
چگونه من با شوهرم و یچه هام زندگی کنم
بچه هام دارن تلف میشن
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری