دیشب مامانم خیلی به شوهرم نفرین کرد و گفت ان شالله دستش بره زیر دستگاه که به بچه ها میزنه
گفت تو نماز بهش نفرین کردم
گفتم مامان این که به ضرر من میشه این دیگه چه دعائیه
گفت باید معجزه بشه که بفهمه نباید این کارو بکنه
صبح که شوهرم از سر کار اومد گفت دستم رفت زیر دستگاه و از شدت درد بازومو گاز گرفتم و بهش گفتم دیگه اذیت بچه ها را نکن مامانم نفرینت میکرد
گفت من اصلا از خدا نمیترسم
گفتم نگو خدا شاختو میشکنه
بعد کلی بد و بیراه به مادرم گفت
گفتم مادر من خوبه گفت نه مادر من گله
امشبم گفت مادرم میگه یه بچه بیار نزار اجاقت کور باشه
و این حرف روش تاثیر داشت و گفتم من بچه نمیخام
گفتم یعنی به حرف مادرت گوش میدی گفت اره
البته ناراحت نیستم از اینکه به دهن مادرش نگاه میکنه
و بهتر از اینه کخ به حرف بقیه گوش بده
تازه امروز میگفت میدونی چرا نجفی زنشو کشته چون خیلی بهش شک داشته و گوشیشو چک میکرده
به حساب داشت به من کنایه میزد
منم گفتم مامانم میگه میترسم از اینکه شوهرت بهت اسیبی بزنه منم به مادرم گفتم اگه منو کشت دارش بزنید این که غصه نداره
خب با این حرفم ناراحت شد
انگار دلش میخاد راحت ادم بکشه
و گاهی از دست یکی ناراحتم میگه میخای برم بکشمش
دیونس
نمیدونم واقعی میگه یا برای اینکه منو اروم کنه
کقتی بچه هت نیستن با من خوبه
ولی وقتی بچه ها میام شروع به نق زدن میکنه
حوصله ندارم
خب من یه ختم ۴۰ روزه گرفته بودم به نیت فروش خونه ام بود و از اوایلش تا روز اخر که فروشش قطعی بود ولی دقیقا بعد از اینکه چله تموم شد گفت نمیخام
جالبه ن
هنوز نمیدونم یعنی چه؟
یعنی خدا صدامو شنیده و مشتری اومده ولی به صلاح نبوده
یا باید منتظر باشم
یا اصلا خدا صدامو نشنیده یا دلش نمیخاد
میترسم این مستاجر سر وعده خونه را خالی نکنه و من نمیدونم با اون باید چه کنم؟؟؟
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری