خدایا چه کنم
دوس ندارم شوهرم بره تو این کارخونه لعنتی
اونجا یه چن تا زن کار میکنند و اصلا محیطشو نمیپسندم برای کار کردن شوهرم
ولی اگه نره هم کاری نیس که بره فقط میمونه اسنپ
اونم دوس ندارم همش اینو اونو سوار کنه
چند روز قبل رفته بود اسنپ میگفت یه دختره را سوار کرده و بهش گفته اقا سیگار دارین
گفتم نه خانوم سیگار چیه
البته حدس میزنم فقط بهش گفته ن
زنگ زدم یچه هام امشب بریم رستوران گفتن ما نمیاییم
و داریم میریم پیش پدرمون
دیروز از صبح تا شب سر کار بودم و همون جا بهمون افطاری چلوکباب و جوجه کباب دادن منم اوردم خونه شوهرم کمی خورد و بیشتر من خوردم مثلا قهر بود
امروز میگه دیشب سر کار نون خشک مردمو خوردم گفتم خب یه چیزی با خودت میبردی امروز نق میزنه هیچی تو خونه نداریم و از این حرفا
بهش گفتم ببخشیدااااا من باید نق بزنم چیزی نداریم تو به من نق میزنی
میگه خب من پول دارم
خب منم ندارم البته داشته باشمم نمیحام دیگه براش خرج کنم
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری