حالن خوب نیس
امروز خونه مامانم بود و کوچولوم گفت میخام باهات بیام
بعد شوهرم گفت ن و اون اصرار کرد اخرش با خودم اوردمش
ولی شوهرم هی بهانه میگیره و الکی دعوا راه میندازه
یعنی خیلی غر میزنه
نق نق نق
واقعا عصبیم میکنه
گفتم پام درد میکنه کمی ماساژ بده گفت خسته ام خودت ماساژ بده
از ته دلم اه میکشم
یادم میاد تک زندگی قبلیم وقتی شست پام درد میگرفت برام ماساژ میداد ولی من دوسش نداشتم
ولی الان میبینم یه ادمیه که اصلا براش محبت کردن هیچه فقط میخااد محبت دریافت کنه
گاهی حس میکنم اصلا دوسش ندارم
من و کوجولوم پیش هم خوابیدیم و اون قهر کرده و رفته تو اتاق خوابیده
اصلا ازش راضی نیستم
چن روزه که میره سر کار خیلی بد اخلاقی میکنه
البته میره اسنپ
خیلی اخلاقش گند شده
نمیدونم چه کنم
ماشینم ازش بگیرم سر کار نمیره
دوس ندارم از صبح تا شب این زن و اون زن را جابجا کنه و باهاشون گپ بزنه
من که نمیدونم چه میکنه
دوس دارم به سال قبل برگردم زمانی که مجرد بودم
واقعا دوس ندارم متاهل باشم
اون اصلا تو فازه دیگه ای است
دیشب بهم میگه من از ادمی که مادرش را به زنش ترجیح میده متنفرم
چن بار دیگه هم گقته مادر یکیه و زن زیاد
برچسب:
نویسنده: کیانوش شاکری